بخش اول – فصل دوم – تأثیر خانواده
اشتیاق من به غذای خوب که با دقت و ثبات سرو شود، و انگیزهای که برای یافتن بهترینها دارم، از خانوادهام میآید—هرچند تأثیرات آنها گاهی در تضاد با هم بودهاند. سه الگوی اصلی مردانه زندگیام، تاجرانی با فلسفهها، شخصیتها و سبکهای کاری کاملاً متفاوت بودند.
پدر و مادرم، راکسان و مورتون لوییس مایر، دو سال اول ازدواجشان را در اوایل دهه ۱۹۵۰ در شهر نانسی، مرکز استان لورن فرانسه، گذراندند؛ جایی که پدرم به عنوان افسر اطلاعات ارتش آمریکا خدمت میکرد. او پسر مورتون مایر بزرگ بود، بازرگان سنتلوئیسی که در دانشگاه پرینستون تحصیل کرده و یک شرکت شیمیایی به نام تامپسون-هیوارد را اداره میکرد. پدربزرگ مورتون، رهبری مدنی آیندهنگر و جمهوریخواهی سرسخت بود—اما میدانست چطور با دموکراتها هم بهخوبی کار کند. مثلاً با سناتور استوارت سایمینگتون همکاری کرد تا منابع مالی و ائتلافهای لازم برای ساخت دیوار سیلبند سنتلوئیس را فراهم کند.
پدربزرگ مورتون، عضو استوار طبقه مرفه شهر بود و درباره کارش با خانواده حرف زیادی نمیزد، هرچند با من زیاد درباره بیسبال و اسبدوانی صحبت میکرد. او در بسیاری جهات، نقطه مقابل پسر پرشور و کارآفرینش—یعنی پدرم—بود. پدرم هم به پرینستون رفت و استعداد ویژهای در زبانها داشت، فرانسوی، ایتالیایی و لاتین را (و البته انگلیسی را به عنوان سردبیر روزنامه دانشگاه) به خوبی میدانست.
مادرم هم دختر یک خانواده مرفه اهل غرب میانه آمریکا بود. پدربزرگ مادریام، ایروینگ بی. هریس، مردی منحصربهفرد بود که ترکیب نبوغ تجاری با حس مسئولیت اجتماعی، تأثیر عمیقی بر من گذاشت—هم به عنوان یک انسان و هم بعدها به عنوان یک رستوراندار. او فارغالتحصیل دانشگاه ییل بود و پیش از ۴۰سالگی اولین ثروت بزرگ خود را بهدست آورد؛ او همراه برادرش، نیسون، شرکت Toni Home Permanent (محصولات فر دائم مو) را تأسیس کرد و در سال ۱۹۴۸ آن را به شرکت ژیلت فروخت؛ آن زمان مبلغ فروش ۲۰ میلیون دلار بود که سرسامآور محسوب میشد.
ایروینگ، ذهن تحلیلی و تجاری تیزی داشت که کاملاً با کارآفرینی شهودی پدرم فرق میکرد. پدرم، که همه او را «مورتی» صدا میزدند، همیشه ایدههای تازه و خلاقانهای برای کسبوکار داشت که یا خودش اداره میکرد یا تلاش میکرد به تنهایی اداره کند. ایروینگ، برعکس، علاقه داشت در کسبوکارهای دیگران سرمایهگذاری یا آنها را خریداری کند، مخصوصاً وقتی ایده آن شرکتها برایش جذاب بود. شور و شوق او، اداره مستقیم شرکتها نبود، بلکه شرطبندی روی کیفیت مدیران ارشدشان بود. برای او ارزیابی تواناییهای انسانی به اندازه خود ایده کسبوکار اهمیت داشت.
من ایروینگ را میپرستیدم و موفقیت خیرهکنندهاش برایم شگفتانگیز بود. از طریق او به روحیه رقابتی خود پی بردم و به تواناییام برای موفقیت ایمان آوردم. اما سالها این علاقه را پنهان میکردم و به خاطر احترام نابجا به پدرم، خودم را هم سانسور میکردم. روابط بین ایروینگ و پدرم به مرور زمان از علاقه به خصومت شدید تغییر کرد. ایروینگ احتمالاً پدرم را «قماربازی بیثبات و غیرمسئول» توصیف میکرد و پدرم هم او را «مستبدی کنترلگر» میدانست. این رابطه پرتنش، ازدواج پدر و مادرم را هم فرسوده کرد و سرانجام پس از ۲۵ سال به جدایی انجامید.
با وجود این، در سال ۱۹۵۵ و پایان خدمت نظامی پدرم در خارج، آن دو همچنان عاشق هم و دلبسته اروپا بودند. علاقه و شناختشان از فرانسه پیوندی قوی بینشان بود. از همان کودکی، من خوششانس بودم که با خانواده به سفرهای خارجی میرفتم، و در آن سفرها برای اولینبار با فرهنگ اصیل و بیتکلف مهماننوازی اروپایی آشنا شدم. در فرانسه معمولاً در مهمانسراهای خانوادگی کوچک اقامت داشتیم که خوشآمدگوییشان صمیمی و غذایشان فوقالعاده بود. آن تجربهها اثر ماندگاری بر من گذاشت—آغوشی که همراه غذا بود، طعم غذا را بهتر میکرد! این درک، بعدها به استراتژی اصلی کسبوکار من تبدیل شد: «مهماننوازی»، یعنی بودن در کنار مهمان.
مهماننوازی، اساس فلسفه کاری من است. در هر معاملهای، هیچچیز مهمتر از احساسی که به طرف مقابل منتقل میشود نیست. مهماننوازی زمانی وجود دارد که باور کنید طرف مقابل به نفع شما عمل میکند. و برعکس، وقتی حس کنید کاری بر علیه شما انجام شده، مهماننوازی غایب است. همین دو حرف اضافه—«برای» و «علیه»—همه چیز را بیان میکنند.

