فصل دوم  –  خلق جادو در جهانی که به آن نیاز دارد

فصل دوم  –  خلق جادو در جهانی که به آن نیاز دارد

برای جشن تولد دوازده‌سالگی‌ام، پدرم مرا به فور سیزنز برای شام برد.

در آن زمان، هیچ نمی‌دانستم که فور سیزنز نخستین رستوران اصیل آمریکایی در سبک فاین داینینگ بود. یا اینکه طراحی شیک و مدرنِ میانه‌قرن آن‌قدر نمادین است که بعدها به‌عنوان یک اثر تاریخی از سوی شهر نیویورک ثبت خواهد شد.

نمی‌دانستم که جیمز برد و جولیا چایلد در تهیه منو مشورت داده بودند، یا اینکه رئیس‌جمهور جان اف. کندی جشن تولدش را آنجا گرفته بود، تنها یک ساعت پیش از آنکه مرلین مونرو برایش «تولدت مبارک، آقای رئیس‌جمهور» بخواند. یا اینکه بزرگان صنعت، ستاره‌ها و رهبران جهان جایگاهشان در سلسله‌مراتب قدرت شهر را بر اساس نزدیکی میز خود به استخر مرمری مرکز سالن می‌سنجیدند.

اما چیزی که می‌دانستم این بود که فور سیزنز باشکوه‌ترین و زیباترین مکانی بود که در تمام زندگی دیده بودم.

خوشحال بودم که برای این شب، پافشاری کرده بودم پدرم یک کت سرمه‌ای کلاسیک بروکس برادرز با دکمه‌های برنجی برایم بخرد؛ اینجا جایی بود که باید مرتب لباس می‌پوشیدی. با چشمانی باز و دهانی نیمه‌باز نگاه می‌کردم وقتی گارسون یونیفرم‌پوش، اردک مرا روی گاری درخشان درست کنار میزمان با مهارت برش می‌داد. وقتی دستمالم روی زمین افتاد، او دستمالی کاملاً نو آورد و مرا «آقا» خطاب کرد.

«مردم فراموش می‌کنند چه کرده‌ای؛ فراموش می‌کنند چه گفته‌ای؛ اما هرگز فراموش نمی‌کنند چه حسی به آنها داده‌ای.» این جمله که اغلب (اما احتمالاً به‌اشتباه) به مایا آنجلو نسبت داده می‌شود، شاید خردمندانه‌ترین جمله درباره مهمان‌نوازی باشد. چون سی سال بعد، من هنوز فراموش نکرده‌ام که فور سیزنز چه حسی به من داد.

رستوران طلسمی انداخت که من با کمال میل مسحور آن شدم. جهان را متوقف کرد، و برای دو ساعت و نیم، تنها چیزی که وجود داشت همان اتاق بود.

آن شب یاد گرفتم که یک رستوران می‌تواند جادو بیافریند—و من شیفته شدم.
وقتی از آنجا بیرون رفتیم، دقیقاً می‌دانستم می‌خواهم با زندگی‌ام چه کار کنم.


مردم هرگز فراموش نمی‌کنند چه حسی به آنها داده‌ای

هر دو والدینم در صنعت مهمان‌نوازی کار می‌کردند.

آنها در سال ۱۹۶۸ آشنا شدند، زمانی که پدرم در فونیکس برای اسکای چفس، بخش پذیرایی خطوط هوایی آمریکن کار می‌کرد. آن زمان، مردم برای پرواز لباس رسمی می‌پوشیدند و غذای پرواز خوشمزه بود.

لهجه پررنگ بوستونی پدرم در آریزونا جلب توجه می‌کرد. یک روز، همکارش گفت: «هی فرانک، زنی در هواپیماست که به زبان خودت حرف می‌زند.» او از مادرم حرف می‌زد، مهمانداری با همان لهجه غلیظ بوستونی. (در آن روزها، به مهماندارها «استواردس» می‌گفتند؛ دورانی بد که در آن هر هفته وزنشان بررسی می‌شد و بعد از ازدواج دیگر اجازه کار نداشتند.)

دو بوستونی دوباره همدیگر را پیدا کردند. پدرم فوراً مادرم را شناخت؛ چون آنها در مدرسه ابتدایی همکلاسی بودند و او در کلاس چهارم شیفته‌اش شده بود. اما مادرم هیچ خاطره‌ای از او نداشت. وقتی مادرش فوت کرده بود، به وست‌چستر نزد اقوام رفته بود و از زندگی پدرم ناپدید شده بود.

و حالا، دوباره ظاهر شد.
آنها عاشق هم شدند (البته این ماجرا با سه سال خدمت سربازی پدرم در ویتنام و این واقعیت که هر دو نامزد داشتند، کمی پیچیده‌تر شد). در سال ۱۹۷۳ ازدواج کردند.

پدرم از خطوط هوایی آمریکن رفت و در رستوران‌های مختلف کار کرد تا سرانجام به‌عنوان معاون منطقه‌ای گراند راند مشغول شد، یک زنجیره کلاسیک غذاخوری که به مشتریان بادام‌زمینی کامل می‌دادند تا پوستشان را روی زمین بریزند. آنها به اسلیپی هالو در نیویورک نقل‌مکان کردند. مادرم شغلش را ادامه داد و به سراسر دنیا سفر کرد (قوانین در مورد مهمانداران متأهل تغییر کرده بود). بعد از تولد من، دخترعمویم لیز به خانه‌مان آمد تا در نبود والدینم از من مراقبت کند.

زندگی خوبی داشتند؛ هم در خانه خوشحال بودند و هم به کارشان افتخار می‌کردند. مادرم با تحصیل شبانه دانشگاهش را تمام کرد و حتی گواهینامه خلبانی گرفت—گرچه راننده خوبی نبود، چه برسد به خلبان!

تا اینکه یک روز در حین سرویس‌دهی در کلاس اول، فنجانی قهوه انداخت.
چند هفته بعد، دوباره چیزی انداخت. و این آغاز مسیر پزشکان و آزمایش‌ها بود.

چند ماه بعد، تشخیص قطعی شد: سرطان مغز. تومور گسترده بود و جراحی به‌تنهایی کافی نبود؛ باید پرتو درمانی می‌شد.

من چهار ساله بودم وقتی مادر نخستین عمل جراحی‌اش را انجام داد. بعد از عمل، تا حدی وضعیت خوبی داشت، گرچه سمت چپ صورتش افتاده بود و دست و پای چپش از کار افتاده بود. اما پرتوها در آن زمان دقیق نبودند، و بیماری به تدریج پیش رفت.

با وجود این، او مادر بودن را رها نکرد. مرا به تمرین تنیس می‌برد، حتی وقتی سخت می‌توانست از ماشین پیاده شود. وقتی دیگر نتوانست، در ماشین می‌نشست و یک‌ونیم ساعت منتظر می‌ماند تا تمرینم تمام شود.

او این‌طور بود: بی‌محابا دوستم داشت.

با گذشت زمان، او فلج کامل شد و توانایی ارتباط را هم از دست داد. اما همچنان ادامه داد—زندگی کرد.

پدرم خانه را فروخت و سه بلوک دورتر، نزدیک مدرسه من خانه‌ای خرید، تا مستقل باشم. دوستان به‌راحتی می‌توانستند به خانه بیایند. در دبیرستان، شروع به نواختن درام کردم؛ در گروه‌های پانک، اسکـا و فانک. تمرین‌هایمان در اتاقم بود، درست بالای آشپزخانه‌ای که مادرم روزها در آن می‌نشست. گوش دادن به هزار بار آکورد آغازین «Come as You Are» از نیروانا برای هر کسی کابوس بود—اما مادرم عاشقش بود.

در نهایت، پرستاران خانگی آمدند. هر روز، مادرم از پرستار می‌خواست او را با ویلچر به سر خیابان ببرد تا منتظرم باشد. دیگر نمی‌توانست حرف بزند یا بغلم کند، اما وقتی از مدرسه برمی‌گشتم، لبخند بزرگش کافی بود—و به من آموخت چه معنایی دارد «واقعاً خوش‌آمد گفته شدن».


قدرت یک خوش‌آمدگویی واقعی

در دوران دانشگاه، پدر و مادرم در بوستون زندگی می‌کردند. وضعیت مادرم پیچیده بود و سفر دشوار. اما پدرم تصمیم گرفت او را به ایتاکا بیاورد تا یکی از اجراهای موسیقی‌ام را ببیند—او سال‌ها مرا روی صحنه ندیده بود.

مراسم اجرا در ویلارد استریت هال برگزار شد، چون مادرم نمی‌توانست در محیط پر از دود بنشیند. آن شب، برایش قطعه Superstition از استیوی واندر را زدم، و او با لبخندی که اتاق تاریک را روشن می‌کرد تماشا کرد.

ترم آخر، درسی گرفتم به نام سرآشپزان مهمان با استاد افسانه‌ای جوزپه پزوتی. او هنوز ارزش‌های قدیمی مهمانداری را زنده نگه داشته بود. همان‌جا یاد گرفتم حتی می‌شود با چاقو و چنگال انگور پوست کند!

من شانس داشتم در تیم مدیریتی برای دنیل بولو باشم، یکی از مشهورترین سرآشپزهای جهان. او برای این کلاس به ایتاکا آمد تا با ما شامی بپزد. مسئولیت من بازاریابی بود، اما شام به‌سرعت پر شد. پس تصمیم گرفتم چیزی ویژه اضافه کنم: نخستین میز سرآشپز در آشپزخانه تاریخ این کلاس. آن را با طناب مخملی قرمز تزئین کردم و بلیت‌هایش را برای خیریه فروختیم.

شبی به‌یادماندنی بود. اما اوج ماجرا وقتی بود که ساعت یک صبح، با دنیل بولو به آشپزخانه برگشتیم و او برایمان تخم‌مرغ ترافل درست کرد—در همان خانه دانشجویی پر از مبل‌های کهنه و میز بیلیارد خراب!


نجابت در خدمت

یک ماه و نیم بعد، درست پیش از فارغ‌التحصیلی‌ام، مادرم به کما رفت. وقتی رسیدم بیمارستان، معجزه‌ای رخ داد: برای نخستین بار بعد از شش سال توانست واضح صحبت کند. از من پرسید: «فارغ‌التحصیل شدی؟» و باهم مدت زیادی حرف زدیم. صبح روز بعد دوباره به کما فرو رفت—و کمی بعد از دنیا رفت.

تشییع‌جنازه‌اش به‌جای سوگواری، جشن زندگی‌اش شد. رقصیدیم. می‌دانستم همان چیزی بود که می‌خواست.

یک هفته بعد، قرار بود برای کارآموزی به اسپانیا بروم. نمی‌خواستم پدرم را تنها بگذارم، اما او مرا تشویق کرد: «برو. اگر خوشت نیامد، برگرد.»

پیش از پرواز، به دنیل بولو ایمیل زدم و پرسیدم آیا می‌توانم پدرم را به رستورانش ببرم. پاسخ فوق‌العاده‌ای داد: «تو مرا به خانه‌ات دعوت کردی؛ حالا من تو را به خانه‌ام دعوت می‌کنم.»

آن شب، ما را به اسکای‌باکس—اتاق خصوصی شیشه‌ای بالای آشپزخانه—بردند. دنیل با صدای بلند و مهربانش از طریق اینترکام هر بشقاب را معرفی کرد. بهترین غذاها و شراب‌ها سرو شد. من می‌دیدم چطور خستگی و اندوه از چهره پدرم پاک می‌شد.

آن شب، در تاریک‌ترین روز زندگی‌مان، او و تیمش برایمان نوری آفریدند—چهار ساعت از بهترین لحظات عمرم.

آموختم که کار در خدمت، چقدر می‌تواند شریف باشد. گاهی فقط با یک وعده غذا می‌توان در دل تاریکی، روشنایی آفرید.


وقتی در مهمان‌نوازی کار می‌کنی—و باور دارم هر کسی می‌تواند انتخاب کند در «کسب‌وکار مهمان‌نوازی» باشد—این امتیاز را داری که در شادترین لحظات زندگی مردم کنارشان باشی، و در غمگین‌ترین روزهایشان، اندکی آرامش به آنها بدهی.

مهم‌تر از همه، فرصتی داریم—و مسئولیتی—که در جهانی که به‌شدت به آن نیاز دارد، جادو خلق کنیم.

دسته بندی ها: مهمان نوازی نامعقول