بخش اول – فصل سوم – سالهای نوجوانی و شکلگیری علاقه به غذا
در سنتلوئیس، پدرم عشقش به همه چیز فرانسوی را به حرفهای موفق و خلاقانه به عنوان یک آژانس مسافرتی تبدیل کرده بود. او مجموعهای کامل از مجلات Gourmet، Holiday و بعدها Travel and Leisure داشت، و شبکهای از روابط دوستانه با مهمانخانهداران فرانسوی ایجاد کرده بود. شرکتش، Open Road Tours، سفرهای جادهای اختصاصی در فرانسه ترتیب میداد، اغلب با همکاری شبکه Relais de Campagne که بعدها به Relais et Châteaux—یک شبکه معتبر هتلهای کوچک لوکس بینالمللی—تبدیل شد.
پدرم در خانه هم اروپامحور بود: مهمانیهای شام و کوکتل با دوستان و همکارانی از فرانسه، ایتالیا و دانمارک برگزار میکرد، و چند سال خانهمان محل اقامت جوانان خانوادههای فرانسوی بود که روزها در دفتر پدرم کمک میکردند و شبها به عنوان پرستار بچه برای من و خواهر و برادرم کار میکردند. فرانسوی همیشه در خانه شنیده میشد—گاهی حتی پدر و مادرم از آن برای حرفهای محرمانه سر میز شام استفاده میکردند. حتی سگ پودل عصبی و اصیلمان هم «راتاتویی» نام داشت، به اسم غذای محبوب پدرم.
پدرم قهرمان دوران کودکیام بود—یک لذتگرا، یک عاشق غذا، و مردی که زندگی را با اشتیاق میچشید. او هیجان و ریسک مسابقات اسبدوانی را دوست داشت و من را هم به آن علاقهمند کرد، حتی پیش از سن قانونی. او در کار هم همیشه ایدههای تازهای بر پایه عشقش به سفر و غذا داشت و این یافتهها را با دیگران به اشتراک میگذاشت.
اما در اواخر دهه ۱۹۶۰، وقتی هنوز کودک بودم، شرکت Open Road Tours ورشکست شد. یادم میآید اشکها و شرمندگی زیادی وجود داشت اما جزئیات کمی میدانستم. فهمیدم که شکستهای تجاری میتواند خانواده را از هم جدا کند—عمه و عمویم، که عاشقشان بودم، به دلیل این بحران از سنتلوئیس به واشینگتن دیسی نقل مکان کردند.
با وجود این تجربه، پدرم در ۱۹۷۰ به سراغ تجارت هتل در ایتالیا رفت، با دو اجارهنامه بلندمدت در رم و میلان. اما مشکلات عملیاتی، اعتصابات کارگری و فاصله زیاد باعث شد این پروژه هم با هزینههای مالی و روحی زیاد به پایان برسد.
در ۱۹۷۲ او کسبوکار جدیدی به نام Caesar Associates راهاندازی کرد که تورهای تخفیفدار برای کارکنان خطوط هوایی میفروخت. این بار موفقیت بیشتری به دست آورد، اما دوباره وسوسه سرمایهگذاریهای پرریسک در هتلها و املاک باعث شد همه چیز را از دست بدهد. درست پیش از مرگش در ۱۹۹۰، دوباره ورشکسته شد.
این تجربهها باعث شد من همیشه از گسترش سریع بیش از حد بترسم. من اهل ریسک هستم، اما با کنترل شدید. پدرم دوست داشت خودش همهچیز را بداند و اداره کند؛ اما من فهمیدم موفقیت واقعی در کار گروهی است—مهماننوازی یک ورزش تیمی است.
پدر و مادرم با وجود اختلافها، علاقههای مشترکی داشتند که تأثیر زیادی بر من گذاشت: عشق به هنر مدرن و موسیقی. خانهمان پر بود از آثار هنری معاصر، و همیشه صدای موسیقی از دستگاه پخش بلند بود—از فرانک سیناترا و باربارا استرایسند گرفته تا کوارتت مدرن جاز. سفر هم بخش مهمی از زندگی خانوادگی بود؛ از فرانسه و کالیفرنیا گرفته تا نیوانگلند، که هر سفر برای من مجموعهای از کشفهای خوراکی به همراه داشت.
در نوجوانی، وزنم کمی بالا رفت و خانواده نگران خوردنم شدند. پدربزرگ ایروینگ حتی برای هر پوندی که کم میکردم، یک دلار جایزه تعیین کرده بود. اما این محدودیتها فقط میل من به غذا را بیشتر کرد. با برادرم صبحهای زود پنهانی به سراغ یخچال میرفتیم و ساندویچ پنیر گریلشده یا کالباس برانشویگر درست میکردیم.
با وجود همه این تنشها، بعدها هیچکس بیش از مادرم و ایروینگ از موفقیت رستورانهایم لذت نبرد. جالب اینکه همین حساسیتها و بحثها درباره غذا، عشق و علاقه من به طعم و معنای غذا را عمیقتر کرد.

