فصل هفدهم – یاد گرفتنِ غیرمنطقی بودن (Learning to Be Unreasonable)

فصل هفدهم – یاد گرفتنِ غیرمنطقی بودن (Learning to Be Unreasonable)

هنوز هم می‌توانم موج شرمندگی و ناامیدی را به یاد بیاورم وقتی اعلام کردند رستوران Eleven Madison Park در فهرست «۵۰ رستوران برتر جهان» سال ۲۰۱۰، در رتبه‌ی پنجاهم قرار گرفته—آخرین رتبه. همان پیچش در معده‌ام امروز هم به روشنی همان شب در ذهنم زنده است.

تمام پرواز برگشت از لندن را صرف این کردم که بفهمم وقتی به رستوران رسیدم و با کل تیم روبه‌رو شدم، چه باید بگویم. می‌دانستیم آن‌ها هم از نتیجه‌ی مراسم دل‌شکسته خواهند شد. در نهایت، جلسه‌ی عمومی با کارمندان را با یکی از نقل‌قول‌های محبوب پدرم شروع کردم:

«اگر مطمئن بودی شکست نمی‌خوری، چه کاری را امتحان می‌کردی؟»

بعد از هر ناکامی، وظیفه‌ی رهبر این است که تیم را از مسیر احساساتشان عبور دهد—از ناامیدی به انگیزه—و مسیر پیش رو را مشخص کند، چون همه باید بدانند قدم بعدی چیست.

هدف جدید: شماره یک جهان

چهار ستاره داشتن رستوران را پر کرده بود؛ همین یک هفته پیش کافی بود. اما من و دنیل با یک دستمال‌کوکتل مچاله‌شده و هدفی تازه از لندن برگشته بودیم: می‌خواستیم بهترین رستوران جهان شویم.

ما به تیم گفتیم:
«از اینکه اسممان آخرین بار خوانده شد خوشمان نیامد؛ از این تحقیر به‌عنوان سوخت استفاده خواهیم کرد. همان‌قدر که رستوران‌های ده‌تای اول فوق‌العاده‌اند، ما هم می‌توانیم باشیم، حتی بهتر. ما می‌خواهیم شماره یک شویم.»

اینکه چنین هدف جسورانه‌ای را با صدای بلند اعلام کنیم، پرخطر بود. اگر تیم را به سمت رؤیایی ببری و نتوانی به آن برسی، ممکن است روحیه‌ها نابود شود. اما باور داشتیم همانطور که جی-زی می‌گفت:

«من باور دارم می‌توانی چیزها را با گفتنش به واقعیت تبدیل کنی.»

همان‌جا از تیم خواستیم همراه ما تصمیم بگیرند. وقتی افراد بااستعداد را دور خودت جمع کرده‌ای، هیچ‌چیز قدرتمندتر از یک تصمیم جمعی نیست. آن‌ها هم پذیرفتند. دیگر وقتی برای تردید نبود؛ فقط باید عمل می‌کردیم.


مهمان‌نوازی غیرمنطقی

وقتی کلمه‌های «Unreasonable Hospitality» (مهمان‌نوازی غیرمنطقی) را روی دستمال نوشتم، هیچ ایده‌ی دقیقی نداشتم چگونه باید آن را عملی کنیم. اما لازم نیست معنای کامل یک ایده را بدانی تا شروع کنی؛ کافی است بفهمی دنبال چه چیزی هستی. حرکت کن، امتحان کن، ایده خودش شکل می‌گیرد.

در رستوران، بسیاری از نشانه‌های تجمل مثل رومیزی‌های کرمی‌رنگ، منوی چرمی یا ظروف سنگین نقره‌ای برای انتقال حس «عالی بودن» طراحی شده بودند. اما ما می‌خواستیم رستورانی بسازیم که احساس راحتی واقعی بدهد. همه‌ی ظرافت‌ها و تکنیک‌ها لازم بودند، اما می‌خواستم جزئیات مهمان‌نوازی‌مان «غیرمنطقی» باشند.


فراتر از معامله‌ای بودن

ما همیشه از «حباب تجربه» برای هر میز حرف می‌زدیم. اگر همه‌چیز دقیق بود—زمان‌بندی غذا، نور، موسیقی و سرویس—مهمان‌ها در حبابی غرق می‌شدند که زمان را فراموش می‌کردند. اما کوچک‌ترین چیز مثل صدای چاپگر می‌توانست حباب را بترکاند و یادآور شود که اینجا یک «کسب‌وکار» است، نه «خانه».

تصمیم گرفتم هرچه حس معامله‌ای داشت از سالن حذف کنیم. ترمینال‌های سفارش و صندوق را از سالن بیرون بردیم. اما بزرگ‌ترین تغییر در در ورودی اتفاق افتاد.

دیگر خبری از میز پذیرش و مانیتور نبود. به‌جایش، متردی (maître d’) مهمان را با نام خوشامد می‌گفت:
«شب‌به‌خیر خانم سون، خوش آمدید به Eleven Madison Park

برای این کار، تیم روابط‌عمومی لیست رزروها را گوگل می‌کردند و برگه‌ای با عکس‌ها تهیه می‌کردند. به این ترتیب، وقتی مهمان وارد می‌شد، بدون نیاز به معرفی، او را به اسم می‌شناختیم.

این تجربه به‌قدری تأثیرگذار بود که دیدن واکنش مهمان‌ها هیچ‌وقت برایم تکراری نشد.

حتی خداحافظی را هم تغییر دادیم: تحویل کت بدون بلیت. درست زمانی که مهمان به در خروج نزدیک می‌شد و دنبال برگه‌ی کتش می‌گشت، ما همان‌جا با لبخند، کت را آماده در دست داشتیم. یک «حقه‌ی جادویی» در پایان شب!


گفتگو، نه تک‌گویی

الهام دیگرم از رستوران معروف Rao’s در هارلم بود. آنجا منو وجود نداشت؛ پیشخدمتی به نام «نیکی با جلیقه» کنار میز می‌نشست و گزینه‌ها را دانه‌به‌دانه می‌گفت. انتخاب غذا تبدیل به یک مکالمه شده بود.

ما هم منوها را ساده کردیم: فقط نام ماده‌ی اصلی را نوشتیم—گوشت گاو، اردک، خرچنگ یا گل‌کلم. مهمان انتخاب می‌کرد، اما شیوه‌ی پخت و سرو غافلگیرکننده باقی می‌ماند.

بعد یک گام جلوتر رفتیم: نه‌تنها درباره‌ی چیزهایی که دوست دارند، بلکه درباره‌ی چیزهایی که دوست ندارند هم می‌پرسیدیم. این کار غیرمنطقی بود، چون آشپزخانه باید نسخه‌های جایگزین بی‌نقص برای هر غذا آماده می‌کرد. اما همین «گفت‌وگوی واقعی» بود که مهمان‌ها را شگفت‌زده می‌کرد.


VIP بودن برای همه

تا آن زمان، خدمات فوق‌العاده فقط مخصوص سلبریتی‌ها و ثروتمندان بود. اما در نگاه ما، مهمان‌نوازی غیرمنطقی یعنی هر کسی شایسته‌ی یک لحظه‌ی ویژه است.

ما بازدید از آشپزخانه را از انحصار VIPها بیرون آوردیم. گوشه‌ای از آشپزخانه را به یک ایستگاه کوچک اختصاص دادیم که همه‌ی مهمانان می‌توانستند یک پیش‌غذا را همان‌جا در میان آشپزهای مشغول تجربه کنند. فرقی نداشت شما جی-زی و بیانسه باشید یا یک زوج که سال‌ها پس‌انداز کرده‌اند؛ همه این فرصت را داشتند.


پایان متفاوت شام

لحظه‌ی حساب‌کردن همیشه سخت است؛ واقعیت عدد روی فاکتور جادو را از بین می‌برد. برای حل این، به هر میز یک بطری کامل کنیاک هدیه می‌دادیم. همراه فاکتور روی میز می‌گذاشتیم:
«لطفاً هرچقدر دوست دارید نوش جان کنید. وقتی آماده بودید، صورت‌حساب همین‌جاست.»

مهمان‌ها شگفت‌زده می‌شدند؛ هیچ‌کس حس نمی‌کرد که بیرون انداخته می‌شود. اغلب هم بیش از یک جرعه نمی‌نوشیدند. یعنی هم پرزرق‌وبرق بود و هم کم‌هزینه.


راه‌حل مهمان‌نوازی

بیشتر مواقع، وقتی با مشکلی در کسب‌وکار روبه‌رو می‌شویم، سراغ روش‌های معمول می‌رویم: فشار بیشتر، صرفه‌جویی، یا حذف خدمات. اما من یاد گرفتم بپرسم:
راه‌حل مهمان‌نوازی چیست؟

راه‌حلی که نه با کم‌کردن، بلکه با بخشیدن بیشتر مشکل را حل کند. این نگاه خلاقانه و سخاوتمندانه همان چیزی بود که ما را از «معمولی» به «منحصر‌به‌فرد» رساند.

دسته بندی ها: مهمان نوازی نامعقول