پایانبخش
ما با پیروزی به خانه بازگشتیم: هفت سال تمرکز یکدنده و بیوقفه، هدفی دور از ذهن که روی یک دستمال کوکتل نوشته شده بود را به واقعیت تبدیل کرده بود.
وقت آن رسیده بود که فصل بعدی زندگیمان را آغاز کنیم.
برای اولین بار تصمیم گرفتیم بازسازی کامل رستوران را انجام دهیم. پیشتر تغییرات زیادی در سالن ایجاد کرده بودیم، اما همهی آنها بیشتر شبیه وصلهپینههایی روی رستورانی بود که هنوز حس و حال «دنی مایر» را داشت. حالا زمانش بود که کاملاً و بهطور کامل «مال ما» شود.
بازسازی به معنی بسته بودن چندماههی رستوران بود. اما میدانستیم بدون تیممان، رستوران فقط چهار دیوار، چند میز و یک اجاق است. نمیتوانستیم حتی یک نفرشان را از دست بدهیم. بنابراین یک رستوران تابستانی در «همپتونز» افتتاح کردیم به نام EMP Summer House و کل گروه را همراه خودمان به آنجا بردیم. آن پروژه هم خلاقانه رضایتبخش بود، هم از نظر تجاری موفق، و هم واقعاً پر از لذت و سرگرمی.
پاییز دوباره EMP را بازگشایی کردیم، با همان تجربهی سادهشدهی سال قبل اما این بار در سالنی کاملاً بازطراحیشده برای خودمان. مدتی همهچیز عالی بود—تا اینکه دیگر نبود.
خیلیها دربارهی دلیل جدایی من و دنیل گمانهزنی کردهاند. حقیقت ساده است: از عشق افتادیم. آدمها تغییر میکنند؛ علایق، اولویتها و زاویهی نگاهشان به دنیا یکی نمیماند. چیزی از ارزش آنچه با هم ساختهاید کم نمیشود، اما وقتی تمام شد، تمام است.
وقتی فهمیدیم بهترین راه جدایی است، از پدرم مشورت گرفتم. او گفت: «سال پیش رو یکی از سختترین سالهای زندگیات خواهد بود. بارها در دوراهی قرار میگیری. هر بار فقط بپرس “درست” چیست، و همان را انجام بده—even اگر در کوتاهمدت به نفعت نباشد.»
تقسیم شرکت آسان نبود. آن زمان چندین پروژه داشتیم: رستورانهای NoMad در نیویورک، لسآنجلس و لاسوگاس؛ فستفود Made Nice؛ EMP Summer House و Winter House؛ و سه پروژهی تازه در لندن و نیویورک. و البته خود EMP.
ماهها درگیر بودیم و نتیجهای نگرفتیم، تا شبی در یک مهمانی خیریه برای سازمان Rethink Food (راهاندازیشده توسط یکی از همکاران سابقمان) همهچیز برایم روشن شد. شب با اجرای زندهی «جان باتیست» و ترانهی زیبای What a Wonderful World تمام شد. وقتی به خانه رسیدم و ترانه را بارها تکرار کردم، ناگهان دریافتم:
آنچه «درست» است این است که شرکت به هم نریزد. یعنی یکی از ما باید از همهچیز بگذرد.
چند ماه بعد، کنار تیم جمع شدیم تا من خداحافظی کنم.
من عاشق EMP بودم. اما مهماننوازی غیرمنطقی ما هیچگاه به سالن مجلل یا صندلیها یا آثار هنریاش وابسته نبود. قلب شرکت تیم بود—مجموعهای از افرادی که کنار هم کار میکردیم و هر روز از یکدیگر و از مهمانان مراقبت میکردیم. همیشه به سنتهایی که پایهگذاری کردیم، به ایدههای دیوانهواری که عملی کردیم و به انسانهای بیشماری که خوشحال کردیم افتخار میکنم. و میدانستم میتوانم همهی اینها را دوباره انجام دهم، با استفاده از آنچه آموختهام.
رها کردن سخت بود. هنوز هم سخت است! اما نوشتن این بخش برایم آرامشبخش بود؛ فرصتی برای باززیستن مسیر و یادگیری دوبارهی درسها.
چند ماه پس از جدایی، دنیا با همهگیری جهانی کرونا روبهرو شد. دیدم دوستان و همکارانم برای زنده نگه داشتن کسبوکارشان میجنگند. یک تماس تلفنی باعث شد همراه گروهی کوچک ائتلاف رستورانهای مستقل آمریکا (IRC) را راهاندازی کنیم؛ نهادی که توانست کمکهای فدرال برای رستورانهای مستقل به دست آورد—حتی با سفری سورئال به کاخ سفید.
در همین دوران، من و «کریستینا» هم صاحب دختری شدیم به نام فرانکی (به افتخار پدربزرگ بینظیرش). بخش زیادی از یک سال اخیر را پشت میز آشپزخانهام سپری کردم، در حال پذیرایی از مهمترین مهمان عمرم که روی صندلی غذای بچه مینشست.
اکنون که دنیا دوباره باز میشود، وقت بیشتری را با رهبران حوزههای گوناگون میگذرانم—از پزشکی گرفته تا خردهفروشی لوکس و املاک. همهی آنها یک چیز مشترک دارند: باور به قدرت شگفتانگیز بخشیدن بیش از آنچه انتظار میرود. همه تصمیم گرفتهاند در این مسیر «غیرمنطقی» باشند. همه انتخاب کردهاند که به اقتصاد مهماننوازی بپیوندند—و امیدوارم تو هم همین کار را بکنی.
